پوستر فورد در برابر فراری
فورد در برابر فراری

فورد در برابر فراری (انگلیسی: Ford v Ferrari)، یک فیلم آمریکایی در ژانر زندگینامه‌ای درام به کارگردانی جیمز منگولد است در سال ۲۰۱۹ منتشر شدفورد در برابر فراری یک درام – زندگی نامه خوش ساخت و پر جاذبه است . جیمز منگولد که در کارنامه خود آثاری چون : «۳:۱۰ به یوما» و «لوگان» را دارد ، روند صعودی خود در ساخت درام از زندگی نامه را حفظ کرده است .

زندگی نامه مایلز که توسط کرون شلبی دچار جاذبه و تمرکز روایی در فیلمنامه شده  به خودی خود پر فراز و نشیب و جذاب است . اما آنچه به شخصیت مایلز جذابیت بخشیده بازی کریستین بل در این نقش است که به خوبی از پس واکنش به رقیب دراماتیک خود ، شلبی ( با بازی مت دیمون) ، بر آمده است . در آثاری که وابستگی فیزیکی روایت بیش از انگاره دیالوکتیک در آن است نقش تدوین و فیلم برداری بسیار مهم است که ، منگولد مولف با احاطه به این موضوع مخاطب را با تعویض هر دنده از سوی رانندگان قلقلک می دهد . همذات پنداری مخاطب در این اثر بیش از آنکه نسبت به پروتوگونیست باشد ، با سرعت ، تصادف و اوج گیری ماشین های ماسبقه است . از سویی دیگر قابلیت لایه بندی مکان و زمان در این اثر محدود به شکل داستانی و مسابقه ای آن می شود . در واقع کاراکتر ها در داستان با هم جدال می کنند و در زمین مسابقه انتقام می گیرند . اگر چه مسابقات و میزان سن آن از شکل سینمایی اثر جدا نیست اما همواره تصور تماشای اپیزود مستند را برای مخاطب به همراه دارد که این خود جز نقاط قوت اثر به شمار می رود . اشاره ابتدایی شلبی به لذت رسیدن به هفت هزار دور و احساس بدست آمده از آن با واقعه تراژدی در پایان ارتباط مستقیم برقرار می کند تکامل هنری یک اثر سینمایی را به همراه دارد .

شخصیت مایلز اگر چه به لحاظ سینمایی اغراق آمیز طراحی شده است اما از آنجایی که با یک زندگی نگاره تک بُعدی طرف می شویم قابل باور است . چرا که مبارزه تا حد مرگ ، فداکاری او در پایان برای همزمانی رسیدن سه خودرو فورد و بی توجهی او به تباه شدن حق قهرمانی نشانه های یک انسان فرا طبیعی است . «فورد در برابر فراری» مسئله بزرگ هدف و انگیزه را به لحاظ روانشناسی به خوبی واکاوی کرده است . مایلز که در تعمیرگاه خود به صاحبان خودرو توصیه های رانندگی می کند به محض اینکه فرصتی برای نمایش قدرت خود می بیند بدون آنکه لطمه ای به غرور خود وارد کند آن را به شهادت طلبانه ترین شکل ممکن بروز می دهد و با ترس از روبه رو شدن مبارزه می کند .

هراس از مرگ توسط «فورد در برابر فراری» به شکل ابر زمینی نمایش داده شده است . مایلز با توجه به اینکه تجربه تلخ بریده شدن پدال ترمز را داشته برای بار آخر باز هم سوار همان خودرو می شود و با بالاترین سرعت از خط پایان زندگی عبور می کند . اساسا با به کار بردن واژه اکشن برای چنین آثار مهیجی مخالفم چرا که بنظرم اکشن شکل امروزی و مدرن وسترن است که با تغییر جنگ افزار کلمه آن به روز شده . درام این اثر هرچند وطن پرستانه و خودخواهانه اما به طور ژرفی از ایمان به سرزمین خود سخن می گوید و مسلما هدف تولیدات هالیوود ایجاد چنین احساس خوبی در میان مخاطبان است . سینما بدون آنکه کسی را ناراحت کند حرف خود را با توسل به درام و تکنیک به کرسی می نشاند .

منبع: سلام سینما

Share

انگل

فیلم سینمایی انگل  (به انگلیسی: Parasite) محصول کره جنوبی در ژانر کمدی سیاه به نویسندگی و کارگردانی بونگ جون هو  این فیلم در بخش اصلی جشنواره کن ۲۰۱۹ حضور داشت و برنده نخل طلای جشنواره شد. انگل برای نخستین‌بار، نامزد جایزه بهترین کارگردانی، بهترین فیلم‌نامه، بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان در هفتاد و هفتمین مراسم گلدن گلوب در سال ۲۰۲۰ (میلادی) شد

«کیم وو» (چوی وو سیک) مرد جوانی است که آینده ای برای خود متصور نیست. او در یک خانه ای در طبقه ی زیر همکف به همراه پدر ژولیده و بد اخلاقش «کی تائک»(سونگ کانگ هو) ، مادر عصبانی اش «چونگ سوک»(چانگ هائه جین) و خواهر باهوشش «کی جونگ»(پارک سو دام) زندگی می کند. شغل آنها درست کردن جعبه ی پیتزا برای یک رستوران است. خانه ی آنها بسیار وضع بدی دارد و از اینترنت بی سیم همسایه استفاده می کنند. اما کی وو برای آینده اش برنامه هایی دارد و به پیشنهاد دوستش می خواهد معلم خصوصی شود.

او موفق می شود تا با یک مدرک دانشگاهی جعلی خودش را به عنوان یک معلم خصوصی به خانواده ای ثروتمند معرفی کند. او به عنوان معلم خصوصی «دا های»(جونگ زیسو) دختر جوان یک مدیر ثروتمند بنام «آقای پارک»(لی سونگ کیون) و همسر ساده اش «یئون کیو»(چو یئو جیونگ) شروع به کار می کند. همچنین کی وو موفق می شود تا خواهرش کی جونگ را به عنوان معلم هنر برای پسر آقای پارک معرفی کند.

در ابتدا حس یک کلاهبرداری توجیه شده به مخاطب دست می دهد. اما در جایی کی تائک به نشانه ی اعتراض می گوید که در این کشور بسیاری از فارغ التحصیل دانشگاه ها مجبور هستند به شغل هایی مانند نگهبانی روی آورند و در جایی دیگر کی وو تایید می کند که به دانشگاه خواهد رفت و این مدرک تقلبی فقط جهت تسریع کاغذبازی های اداری است. اما مسئله به اینجا ختم نمی شود. تلاش های کیم وو و خواهرش کی جونگ به نتیجه می رسد و آنها باعث می شوند تا آقای کیم ، راننده و خدمتکار خانه اش را اخراج کند تا آنها بتوانند پدرشان را به عنوان راننده و مادرشان را نیز به عنوان خدمتکار به آقای کیم معرفی کنند.

این برنامه دقیق و کامل جایی به بار می نشیند که نویسندگان فیلم از یک گره داستانی رونمایی می کنند که نشان می دهد این خانواده ، همان خانواده ای نیست که در ابتدا به زندگی انگل گونه عادت کرده بود. معرفی کاراکترها در نیمه ی اول فیلم و تغییرات آنها در نیمه ی دوم بسیار شجاعانه ، دلهره آور و خونین است. تصویربردار همیشگی «بونگ»(کارگردان) یعنی «هونگ کیونگ پیو» دو قاب خانه ی زیر همکف و خانه ی بزرگ را با واقع بینی اجتماعی دقیقی نسبت به یک دیگر به تصویر کشیده است.

در این فیلم بخش هایی از کتاب «یادداشتهای زیرزمینی» اثر «فیودور داستایفسکی» و «مسخ» اثر «فرانتس کافکا» مورد استفاده واقع شده و انگل ها را با سوسک ها مقایسه کرده که در یک سکانس به درون لانه ی خود می خزند و بنظر می رسد که می خواهند به یک پشه تبدیل شوند. این کمدی اجتماعی دقیق ، پیامدهای تراژیک این ساختار طبقاتی نامناسب را به خوبی روشن می کند. خانواده ی کی وو حتی از نظر اخلاقی نیز ورشکسته هستند. آنها بازیگرانی هستند که بیشتر از هرکس دیگری خود را گول زده اند. حتی وقتی که برای پیدا کردن پول و آسایش در حال دروغ گفتن هستند.

 

منبع: سلام سینما

Share
پوستر فیلم جوکر

جوکر

در نسخه جدید و تاریکی که تاد فیلیپس از داستان اصلی ساخته است، واکین فینیکس با جسارت خنده های ضدقهرمان بتمن را از نو ابداع می کند. رابرت دنیرو نیز در اینجا می درخشد.

در شهر گاتهام تاد فیلیپ، جوکر، دلقک جرم و جنایت زنده بوده و از نظر روانی دچار مشکل است. اگرچه زمانیکه واکین فینیکس آن لبخند معروف دیوانه وار را با خون خود روی صورتش می کشد بهترین است، اما چیز قابل توجهی که درباره ورود به قوانین دی سی و بازی پراحساس بازیگر نقش اصلی وجود دارد، آن حس ترحمی است که او به این شخصیت اضافه کرده است- مانند هزاران فرد دیگری که در جامعه زندگی می کنند و اختلاف طبقاتی، غنی را از فقیر جدا کرده و منجر به آتش افروزی می شود.

فیلم به خوبی با دنیای ابرقهرمانی گره خورده است و از طرفی راه های مرتبط با داستان اصلی بتمن را قطع کرده است. از این رو جوکر می تواند برای مخاطبینی که چندان به داستان های مصور و دنباله دار هالیوودی اهمیتی نمی دهند نیز مناسب باشد. فیلمنامه هوشمندانه فیلیپس و اسکات سیلور داستان را به شهری شدیدا طبقاتی و امریکای معاصر که از نظر اخلاقی سقوط کرده مرتبط کرده است، اگرچه این کشور چندان از مشکلات اقتصادی و بحران های پیش رو فاصله ای ندارد.

فیلم جوکر حول مسیری باورپذیر از یک غریبه تنها تا یک قاتل دیوانه ساخته شده است، نوعی مطالعه روانشناسی شخصیتی نئو-نوآر در فیلمی ابرشرور که بعد از «راننده تاکسی» برپایه انزوای شخصی می چرخد.جوکر بعد از شوالیه تاریکی بهترین فیلم است، کمپانی وارنر پس از انتشار عمومی و با مقایسه فروش آن می تواند این حرف را تایید کند. نقش آفرینی جذاب، دلهره آور و تاثیرگذار فینیکس به تنهایی بسیار ارزشمند است.

به فیلم سلطان کمدی از مارتین اسکورسیزی ادای احترام می کند. در اینجا رابرت دنیرو در نقش موری فرانگلین مهمان برنامه زنده ای است، یکی از استندآپ کمدی های موردعلاقه آرتور فلک است. آرتور به طور مرتب این نمایش را به همراه مادرش پنی (فرانسیس کانری) در آپارتمان تاریک شان تماشا می کند. آرتور حتی نحوه ورودش به سن را نیز تمرین کرده بود.

در یکی از سکانس ها می بینیم که آرتور تلاش می کند تا لبخند بزند، بعد اخم می کند و صورت سفید گریم شده اش با قطرات اشک شسته می شود. این قبل از آن است که از شغل تبلیغات خارج شود. او، درحالیکه قرص های بیشتری می خواهد از مددکار اجتماعی اش (شارون واشنگتن) می پرسد «آیا فقط من دیوانه شده ام یا شهر هم دیوانه تر از قبل است؟». مددکار تایید می کند که زندگی سخت تر شده و مردم کار ندارند.

یکی از علائم بیماری های روانی آرتور سندروم توره است- مشکل پزشکی که او را تحریک به خنده های غیرقابل کنترل در زمان های نامناسب می کند. او با خودش کارتی را حمل می کند که رویش نوشته است «مرا به دلیل خنده هایم ببخشید»، همین ویژگی های عجیب و غریب او منجر شده تا او بعنوان یک روانی شهرت داشته باشد و دایره دوستانش تنها به مادرش ختم شود. مادرش از کودکی به او «شاد» می گفته و اعتقاد داشت که او به دنیا آمده تا شادی و خنده را در دنیا پخش کند. اما آرتور بیشتر وقت ها احساس زنده بودن ندارد.

وقتی رندال (گلن فلشلر) برای محافظت از خود دربرابر او اسلحه به دست می گیرد، آرتور شروع به بالا و پایین پریدن می کند. این حرکت نشان دهنده یکی از سکانس های جذاب رقص است که در آن فینیکس بدن لاغرش را پیچ و تاب می دهد. بعدها این حرکاتش ظریف تر می شود، مانند رقص پس از اولین کشتار. کاهش وزن شدید فینیکس، حالت چشمانش را شرور کرده است.

موسیقی هایی که در سرتاسر فیلم انتخاب شده به آن قدرت داده است. برخی از بهترین اجراهای بدنی فینیکس زمانی است که آرتور شروع به گریمی شبیه به یک دلقک می کند و سپس با رنگ کردن موهایش به جوکر تبدیل می شود.

لارنس شر، فیلمبردار، روان پریشی شخصیت اصلی را از طریق بافت زشت شهر نشان می دهد. طراحی صحنه مارک فرایدبرگ شبیه به دورانی است که جولیانی شهردار نیویورک بود. تمامی این ها با موسیقی غمگین هیلدور گودنادوتیر، تیره تر هم می شود.

فیلیپس و سیلور داستان پیدایش یک ابرشرور را با داستان اصلی بتمن در هم گره زده اند، برت کولن (بازیگر نقش توماس وین) شهرداری است که قرار است شهر را به مسیر اصلی اش بازگرداند. مادر فینیکس سالهاست که برای خانواده وین کار می کند اما زمانی که برای درخواست کمک به آنها نامه می نویسد کسی جوابش را نمی دهد.

زمانی که آرتور یکی از این نامه ها را می خواند متوجه می شود که قضیه با چیزی که مادرش برایش تعریف می کند کاملا متفاوت است. خشمی که در این جا جوکر نسبت به خانواده واین دارد با خشم جوکر نسبت به بروس در فیلم کریستوفر نولان دارد متفاوت است، در اینجا خشم جوکر حالت شخصی تری به خود می گیرد.

با توجه به اینکه دنیایی که در اینجا ساخته شده است چندان قدیمی نیست باید دید که چطور مخاطبین به شهری که در محاصره ظلم در آمده پاسخ خواهند داد. در اینجا خشونت تنها به سکانس های کوتاهی ختم می شود اما مهم ترین جذابیت فیلم مغز مشوش آرتور است که مرتبا بین واقعیت و ابعاد دیگر ذهنی اش تغییر می کند. یکی از چیزهای هیجان انگیزی که درباره شخصیت اصلی وجود دارد این است که ما را برای همدردی با خودش تحریک می کند، حتی زمانی که به یک روانی قاتل تبدیل شده است.

بخش بی گناه درونش تنها می خواهد حرفهای مادرش را دنبال کند و مردم را بخنداند اما شهر او را مجبور می کند تا داروهایش را کنار بگذارد. مسیری که از بیگناهی به شرارت می رسد واقعا ناراحت کننده است اما دیدن شادی آرتور پس از هر جنایت با تمام سختی ها و تمسخرهایی که پشت سر گذاشته است، هیجان انگیز و جالب است.

فیلیپس در طی دو ساعت از فیلم سرعت ثابت و رضایت بخشی داشته است، تعلیق را به حداکثر می رساند و پایان رضایت بخشی دارد. علی رغم حضور دنیر و بیتز، این فیلم فینیکس است، او این نقش را به گونه ای زندگی می کند که دیوانگی، شخصیت او را به فردی ترحم آمیز و وحشت زده تبدیل می کند به طوری که دیگر خندیدن اهمیتی ندارد. فینیکس نیرو محرکه اصلی جوکر است.

منبع: سلام سینما

Share
ارنست همینگوی

ارنست همینگوی

 

زندگینامه ارنست همینگوی

ارنست همینگوی در سال۱۸۹۹ در اوک پارک بیرون شیگاگو دیده به جهان گشود .پدرش پزشک و مادرش خانه دار و سخت پابند مذهب بود. ارنست میان شش فرزند دومین پسر خانواده بود. مطالبی که خودش در مورد زندگی نامش نوشته می گوید :
پدر و مادرم به طور کلی باهم هیچ توافق اخلاقی نداشتند و از این لحاظ خانواده ما و به خصوص من دچار گرفتاری و ناراحتی بودیم.

 

مادرش علاقه مند بود که پسرش اهل کلیسا و خواننده سرود های مذهبی باشد اما پدرش به ماهیگیری علاقه مند بود . چوب و تور ماهیگیری به دستش میداد تا تمرین ماهیگیری کند. ارنست همینگوی ده ساله بود که با تفنگ و اصول شکار آشنا شد. هنگامی که پا به مدرسه گذاشت احساس کرد که به ادبیات بیش تر از درسهای دیگرعلاقه مند است خود در این باره می گوید :
از قیافه و از بیان آموزگار ادبیاتم خوشم می آمد . احساس میکردم چیزی در من هست که او در قالب ادبیات و شعرهایی که میخواند خوب بازگو می کند. اما این کشش را نسبت به درس های دیگرم آنچنان نداشتم.

ارنست همینگوی در همین سال ها شروع به نوشتن کرد. روزنامه ی مدرسه نخستین بازتاب اندیشه او شد. ارنست همچنان می نوشت اما بیشتر آنها را جز به یکی دو دوست صمیمی نشان نمی داد. دوره ی دبیرستان را در مدرسه عالی اوک پارک به پایان برد تا اینکه دوران تحول او از سال ۱۹۱۷ شروع شد. همینگوی کوشید که وارد ارتش شود و سرانجام موفق شد و با احساس شور انگیزی وارد جبهه شد.

در سال ۱۹۲۱ ارنست با دختری به نام هدلی ریچاردسون که او هم روزنامه نگار بود ازدواج کرد و در سال ۱۹۲۲ هر دو عازم جنگ یونان و ترکیه شدند و همینگوی در آنجا دنبال دوستانی میگشت که سرانجام با ازرا پوند و جمیز جویس آشنا شدند و این دو دوست همینگوی را تشویق به چاپ کتاب هایش کردند. به سال ۱۹۲۷ از همسرش هدلی جدا شد ارنست در مورد همسرش میگوید :

از اول درست نبود هر دو با وجود اشتراک راه و کار دو برداشت از زندگی داشتیم . من در وجودش دنبال فداکاری بودم و او دنبال هوس ها و بلند پروازیهای خودش بود و با خود عهد بست که دیگر ازدواج نخواهد کرد. اما با تعجب او با زن دیگری دوست شد و در سال ۱۹۲۷ ازدواج کردند.

این زن نامش پولین بود و در مجله مشهور ووگ کار میکرد در سال ۱۹۲۳ سه داستان و ده شعر او توسط یکی از ناشرین فرانسه در پاریس منتشر شد و او را به اوج شهرت رساند در این حال همینگوی از زندگی خود ناراضی بود و میگفت :
نوشتن نمی تواند برای من پشتوانه زندگی باشد . و از روزی که نوشتم نتوانسته ام زخمی از زخم های مالی زندگی ام را درمان کنم . یا من به درد نوشتم نمی خورم یا مردم به درد خواندن …

اما انتشار کتاب های زندگی نامه نویسندگان آمریکایی تا حدودی نیاز های مالی او را پاسخ داد . در سال ۱۹۴۰ دومین همسرش هم از او قطع پیوند کرد در مورد گسستن این پیوند می گوید :
باید اعتراف کنم که همسر دومم چیزهایی از من نگرفت که همسر اولم هم آنها را به من رایگان نمی بخشید هنوز زن های آمریکایی مطلوب زندگی نشده اند ……
در سال ۱۹۴۰ کتاب برای که زنگ ها به صدا در می رآیند را انتشار کرد. در همین سال بود که برای سومین بار با زنی به نام مارتالوگن که نویسنده بود ازدواج کرد . این ازدواج چند سالی دوام نیافت و باز مثل ازدواج قبلی همینگوی به طلاق انجامید. برای چهارمین بار همینگوی با زنی به نام ماری دالش ازدواج کرد و این آخرین همسر ارنست همینگوی و بسیار خوش گذران بود.
همینگوی در سال ۱۹۵۲ کتاب پیر مرد و دریا را نوشت و این سال برای همینگوی سال خوشی بود همینگوی در این سال جایزه نوبل ادبی را به خاطر همه کارهایش و کتاب معروفش پیرمرد و دریا دریافت نمود. داستان پیرمرد و دریا از این جا شروع می شود که یک پیرمرد صید کننده ی ماهی به بدشانسی بر میخورد و هر روز که به صید ماهی می رود دست خالی بر میگردد در حالی که بقیه صیادان ماهی صید میکردند و کم کم پسرکی که با پیرمرد همراه بوده است پدر و مادرش او را از پیرمرد جدا میکنند به خاطر بدشانسی پیرمرد که ماهی صید نمی کند و در کنار صیاد دیگر مشغول به کار میشود. نکته ی قابل توجه داستان این است که پیرمرد هیچ وقت از کار خودش نا امید نمی شود و هر روز به صید ادامه میدهد هر چند که دست خالی برمیگشت و……

سال ۱۹۶۱ سال خاموشی همینگوی بود به این گونه که وی در این سال با گلوله تفنگ خودش با زندگی بدرود گفت . آثار وی به شرح زیر است :

۱- مردان بی زن
۲- زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر
۳- برف های کلیمانجارو
۴- فیستا
۵- وداع با اسلحه
۶- داشتن و نداشتن
۷- برای که زنگ ها به صدا در می آید
۸- آنسوی رودخانه و میان درختان
۹- جزایری در جویبار
۱۰- سیلاب های بهاری
۱۱- مرگ پس از نیمروز
۱۲ – تپه های سبز آفریقا
۱۳- جشن ناپایدار
۱۴- ستون پنجم
۱۵- آدم کش ها
۱۶- خورشید همچنان میدمد
۱۷ – پیرمرد و دریا
۱۸- در زمان ما
۱۹- پرنده چیزی نمی برد
۲۰- کلبه سرخپوستان
۲۱- مردم در جنگ
۲۲- سه داستان و ده شعر
منبع: delgarm.com

Share

آرمیتا اژدر شجاعی

نام و نام خانوادگی : آرمیتا اژدر شجاعی

متولد:  ۱۳۹۱/۰۲/۰۴

هنرجوی رشته: بازیگری کودک و نوجوان 

ورودی سال : ۱۳۹۷

  •  فارغ التحصیل*
  • در حال تحصیل

فعالیت ها

بازی در نمایش هاکل بریفین در سال ۱۳۹۸

بازی در نمایش پزشک نازنین در تماشاخانه آژمان ۱۳۹۸

بازی در نمایش خرگوش مغرور نمایش خرگوش مغرور در کانون پرورش فکری کودکان تهرانپارس

بازی در نمایش دختر کفشدوزکی در کانون رشد خلاق

 

Share
عکس اسکار
برندگان اسکار ۲۰۲۰ معرفی شدند، انگل بهترین فیلم سال

با برگزاری نود و دومین دوره مراسم سالانه اسکار، برندگان جوایز امسال هم در تمامی بخش‌ها مشخص شدند. همراه زومجی و لیست کامل آثار و اشخاصی باشید که در سال ۲۰۲۰ این جایزه را دریافت کرده‌اند.

نود و دومین دوره از مراسم سالانه‌ی اسکار که بدون شک مهم‌ترین مراسم فصل جوایز سینمایی است، ازساعت۴:۳۰بامداد امروز کار خودش را آغاز کرد و شاهد معرفی برندگان بودیم،اما پیش از معرفی برندگان اسکار۲۰۲۰،نکاتی جالب در مورد مراسم امسال بگوییم. مراسم امسال برای دومین سال پیاپی بدون حضور مجری برگزار خواهد شد. سال گذشته کوین هارت به‌خاطرچندتوییت بحث‌برانگیز از مجری‌گری/میزبانی اسکار ۲۰۱۹ کنارگذاشته شد و حال مراسم اسکار ۲۰۲۰ نیز قرار است بدون حضور مجری/میزبان برگزار شود. همچنین عدم حضور هیچ کارگردانی زنی در بین نامزدهای بهترین کارگردانی جنجال زیادی به پا کرده است. فیلم جوکر با ۱۱ نامزدی پیشتاز مراسم امسال است و پس از آنفیلم The Irishman، فیلم ۱۹۱۷ و فیلم روزی روزگاری در هالیوود با ۱۰ نامزدی، در رتبه بعدی قرار دارند. واکین فینیکسامیدوار است تا در چهارمین نامزدی خود اینبار طلسم اسکار نبردنش با فیلم جوکر شکسته شود. اسکارلت جوهانسوندوازدهمین شخصی است که در یک مراسم نامزد دریافت ۲ جایزه اسکارم می‌شود.

جوهانسون که برای اولین‌بار نامزد دیافت جایزه اسکار شده، در دو بخش بهترین بازیگر نقش اصلی زن برای بازی درفیلم Marriage Story و بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای بازی در فیلم JoJo Rabbit نامزد دریافت جایزه اسکار شده است. پیشازاین۱۱بازیگردیگرازجمله سیگورنی ویور در سال ۱۹۸۹، آل پاچینو در سال ۱۹۹۳، اما تامپسون در سال ۱۹۹۴،جیمی فاکس در سال ۲۰۰۵ و کیت بلانشت در سال ۲۰۰۸، از جمله بازیگرانی هستند که نامزد دریافت ۲ جایزه اسکار بهترین بازیگری شده بودند، اما هرگز موفق به دریافت هر دو جایزه به‌صورت همزمان نشده‌اند. نتفلیکسدراسکار ۲۰۲۰ بادوفیلم مرد ایرلندی و فیلم Marriage Story در بخش بهترین فیلم رقابت می‌کند و امیدوار است تا امسال بتواند این جایزه را ببرد. سینتیا اریوو در صورتی که جایزه اسکار را ببرد، جوان‌ترین بازیگری خواهد بود که ۴ جایزه امی، گرمی، تونی و اسکار را می‌برد که این گروه EGOT می‌گویند. نوآ بامباک و گرتا گرویگ که زن و شوهر هستند، برای ساخت فیلم داستان ازدواج وزنان کوچک در بخش بهترین فیلم با یکدیگر رقابت می‌کنند. انیمیشن Toy Story 4 اگر امشب جایزه اسکار ببرد، دومین دنباله یک انیمینش خواهد بود که به این جایزه دست پیدا می‌کند. انیمیشن Toy Story 3 تنها دنباله یک انیمیشن است که به چنین موفقیتی دست پیدا کرده است. حالدرادامهمی‌توانیدبرندگاناسکار۲۰۲۰رامشاهدهکنید.

بهترین بازیگر مرد نقش مکمل فیلم

برنده: برد پیت برای فیلم Once Upon a Time in Hollywood

  • تام هنکس برای فیلمA Beautiful Day in the Neighborhood
  • سر آنتونی هاپکینز برای فیلمThe Two Popes
  • آل پاچینو برای فیلمThe Irishman
  • جو پشی برای فیلمThe Irishman
  • برد پیت برای فیلمOnce Upon a Time in Hollywood

بهترین انیمیشن

برنده: انیمیشن Toy Story 4

  • انیمیشنHow to Train Your Dragon: The Hidden World
  • انیمیشنI Lost My Body
  • انیمیشنKlaus
  • انیمیشنMissing Link
  • انیمیشنToy Story 4

بهترین انیمیشن کوتاه

برنده: انیمیشن کوتاه Hair Love

  • (Dcera (Daughter
  • Hair Love
  • Kitbull
  • Memorable
  • Sister

بهترین فیلم نامه اورجینال

برنده: بونگ جون-هو و جین وون هان برای فیلم Parasite

  • ۱۹۱۷ به قلمسممندسوکریستیویلسون
  • Knives Out به قلم رایان جانسون
  • Marriage Story به قلم نوآ بامباک
  • Once Upon a Time in Hollywood به قلم کوئنتین تارانتینو
  • Parasite به قلم بونگ جون-هو و جین وون هان

بهترین فیلم نامه اقتباسی

برنده: تایکا وایتیتی برای فیلم Jojo Rabbit

  • The Irishman به قلم استیون زایلیان
  • Jojo Rabbit به قلم تایکا وایتیتی
  • Joker به قلم تاد فیلیپس و اسکات سیلور
  • Little Women به قلم گرتا گرویگ
  • The Two Popes به قلمآنتونیمک‌کارتن

بهترین فیلم کوتاه

برنده: فیلم کوتاه The Neighbors’ Window

  • Brotherhood
  • Nefta Football Club
  • The Neighbors’ Window
  • Saria
  • A Sister

بهترین طراحی صحنه

برنده: فیلم Once Upon a Time in Hollywood

  • ۱۹۱۷
  • The Irishman
  • Jojo Rabbit
  • Once Upon a Time in Hollywood
  • Parasite

بهترین طراحی لباس

برنده: فیلم Little Women

  • فیلمJojo Rabbit
  • فیلمOnce Upon a Time in Hollywood
  • فیلمThe Irishman
  • فیلمJoker
  • فیلمLittle Women

بهترین مستند

برنده: مستند American Factory

  • American Factory
  • The Cave
  • The Edge of Democracy
  • For Sama
  • Honeyland

بهترین مستند کوتاه

برنده: مستند کوتاه (Learning to Skateboard in a Warzone (If You’re a Girl

  • In the Absence
  • (Learning to Skateboard in a Warzone (If You’re a Girl
  • Life Overtakes Me
  • Louis Superman
  • Walk Run Cha-Cha

بهترین بازیگر نقش مکمل زن

برنده: لورا درن برای فیلم Marriage Story

  • کتی بیتز برای فیلم Richard Jewell
  • لورا درن برای فیلمMarriage Story
  • اسکارلت جوهانسون برای فیلمJojo Rabbit
  • فلورنس پیو برای فیلمLittle Women
  • مارگو رابی برای فیلمBombshell

بهترین تدوین صدا

برنده: فیلم Ford v Ferrari

  • فیلم۱۹۱۷
  • فیلمFord v Ferrari
  • فیلمJoker
  • فیلمOnce Upon a Time in Hollywood
  • فیلمStar Wars: The Rise of Skywalker

بهترین میکس صدا

برنده: فیلم ۱۹۱۷

  • فیلم۱۹۱۷
  • فیلمAd Astra
  • فیلمFord v Ferrari
  • فیلمJoker
  • فیلمOnce Upon a Time in Hollywood

بهترین فیلم‌برداری

برنده: راجر دیکنز برای فیلم ۱۹۱۷

  • راجر دیکنز برای فیلم۱۹۱۷
  • رودریگو پریتو برای فیلمThe Irishman
  • لارنس شر برای فیلم Joker
  • جارین بلاشکا برای فیلمThe Lighthouse
  • رابرت ریچاردسون برای فیلمOnce Upon a Time in Hollywood

بهترین تدوین

برنده: فیلم Ford v Ferrari

  • Ford v Ferrari
  • The Irishman
  • Jojo Rabbit
  • Joker
  • Parasite

بهترین جلوه‌های ویژه

برنده: فیلم ۱۹۱۷

  • Avengers: Endgame
  • ۱۹۱۷
  • The Irishman
  • The Lion King
  • Star Wars: The Rise of Skywalker

بهترین چهره‌پردازی و آرایش مو

برنده: فیلم Bombshell

  • ۱۹۱۷
  • Bombshell
  • Maleficent: Mistress of Evil
  • Judy
  • Joker

بهترین فیلم خارجی‌ زبان

برنده: فیلم انگل از کره جنوبی

  • فیلمCorpus Christi از لهستان
  • فیلمHoneyland از مقدونیهشمالی
  • فیلمLes Miserables از فرانسه
  • فیلمPain and Glory از اسپانیا
  • فیلمParasite از کره جنوبی

بهترین موسیقی متن اورجینال

برنده: فیلم Joker

  • ۱۹۱۷
  • Joker
  • Little Women
  • Marriage Story
  • Star Wars: The Rise of Skywalker

بهترین آهنگ اورجینال

برنده: آهنگ I’m Gonna) Love Me Again) از فیلم Rocketman

  • I Can’t Let You Throw Yourself Away از انیمیشن Toy Story 4
  • I’m Gonna) Love Me Again) از فیلمRocketman
  • I’m Standing With You از فیلمBreakthrough
  • Into the Unknown از انیمیشن Frozen 2
  • Stand Up از فیلمHarriet

بهترین کارگردان

برنده: بونگ جون هو برای فیلم Parasite

  • بونگ جون هو برای فیلمParasite
  • سم مندس برای فیلم۱۹۱۷
  • تاد فیلیپسبرایفیلم Joker
  • مارتین اسکورسیزیبرایفیلم The Irishman
  • کوئنتین تارانتینو برای فیلمOnce Upon a Time in Hollywood

بهترین بازیگر مرد

برنده: واکین فینیکس برای فیلم جوکر

  • آنتونیو باندراس برای فیلمPain and Glory
  • لئوناردو دی‌کاپریو برای فیلمOnce Upon a Time in Hollywood
  • واکین فینیکس برای «جوکر»
  • آدام درایور برای فیلمMarriage Story
  • جاناتان پرایس برای فیلمThe Two Popes

بهترین بازیگر زن

برنده: رنی زلوگر برای فیلم Judy

  • سینتیا اریوو برای فیلم Harriet
  • اسکارلت جوهانسون برای فیلمMarriage Story
  • سیرشا رونان برای فیلمLittle Women
  • شارلیز ترونبرایفیلم Bombshell
  • رنی زلوگر برای فیلم Judy

بهترین فیلم

برنده: فیلم Parasite

  • فیلم۱۹۱۷
  • فیلمFord v Ferrari
  • فیلمThe Irishman
  • فیلمJojo Rabbit
  • فیلمJoker
  • فیلمLittle Women
  • فیلمMarriage Story
  • فیلمOnce Upon a Time in Hollywood
  • فیلمParasite

 

Share

محورهای مهم در ساختار فیلم کوتاه

عناصر مهم در ساختار فیلم کوتاه

نوشته: نیک لارور

ترجمه: مهلقا حسین

توضیح: مثال‌های ذکر شده در متن به ساده‌ترین شکل ممکن طرح شده‌اند تا درک مطلب را ساده‌تر کنند.

پس شما بودید که می‌خواستید یک فیلم کوتاه خارق العاده بسازید؟ به یاد داشته باشید که نخستین قدم برای ساختن یک فیلم کوتاه به یاد ماندنی دانستن این است که چه چیزی موجب منحصر به فرد شدن یک فیلم کوتاه می‌شود؟ و اینکه چگونه ‌می‌توان از این موضوع به نفع خود استفاده کرد؟

در حالی که بخش‌های بصری یک خط داستانی جزو مهم‌ترین بخش‌های فیلم شماست (کما اینکه شما باید به عنوان یک کارگردان برای قسمت‌های دیداری فیلم‌تان برنامه‌ای داشته باشید) اگر نتوانیم بگوییم مهم‌تر، حداقل هم اهمیت با این خط داستانی، ساختارمند بودن فیلم شما و فیلم‌نامه‌ای ست که به خوبی نوشته شده باشد. برای انجام این کار ابتدا شما باید تفاوت مهم میان محتوای یک فیلم کوتاه و فیلم بلند را دریابید.

فیلم کوتاه از نظر زمانی بسیار کوتاه‌تر از فیلم‌های بلند است که به طبع موجب می‌شود تعداد ایده‌هایی که می‌توانید در آن نمایش بدهید و شخصیت‌هایی که معرفی می‌کنید محدود شود. به همین علت شما محکوم به گرفتن تصمیمات سخت و متفاوتی درباره کاراکتر، تعارضات و ایده و محتوا نسبت به فیلم بلند هستید. اما این تفاوت‌ها لزوما بد نیستند و می‌توانند به شما فرصتی برای کشف مفاهیمی را بدهند که در فیلم بلند وجود ندارد.

تمام توصیه‌هایی که در زیر نوشته شده‌اند از این اصل سرچشمه می‌گیرند که «در فیلم کوتاه، آنچه کمتراست درواقع بیشتر است.

وقتی ایده فیلم به ذهن شما می‌رسد، ابتدا باید تشخیص بدهید که این ایده بیشتر مناسب فیلم کوتاه است یا فیلم بلند.

برخی از قصه‌ها با فرمت فیلم کوتاه بیشتر جوردر می‌آیند. اینکه یک محتوا را از فیلم کوتاه به بلند تغییر بدهیم امکان پذیراست؛ (چیزی که اخیرا بسیار زیاد اتفاق می‌افتد) اما می‌تواند کارسختی باشد وهمچنین ممکن است حاصل آن فیلمی شود که به علت کش آمدن بیش ازحد، خصیصه‌های آن رقیق شده‌اند. ازسوی دیگرفیلم‌های بلند و محبوب بسیاری وجود دارد که در آغاز قراربود فیلم کوتاه باشند. این مساله به صورت برعکس نیز صدق می‌کند و ایده یک فیلم طولانی باید تا حد زیادی فشرده شود تا بتوان عصاره آن را تبدیل به فیلم کوتاه کرد.

در این جا ۳ راهنمایی برای ساختن یک فیلم کوتاه خوب دراختیار شما قرار می‌دهیم:

فیلم کوتاه باید تنها یک ایده یا مفهوم بزرگ را بیان کند

یک قاعده کلی: یک فیلم کوتاه حدودا ده دقیقه‌ای یا کمتر تنها به بیان یک ایده یا مفهوم مهم می‌پردازد.

در برخی روایات سنتی شما ممکن است یک پیام ساده بفرستید یا عقیده‌ای جمعی را بیان کنید. به عنوان مثال ازخودگذشتگی بدون توقع موجب رستگاری می‌شود. و یا برعکس اعمال خودخواهانه بدون تاوان نخواهند ماند پیام هرچه که باشد، ساده و مستقیم است.

از سوی دیگر فیلم شما ممکن است بیشترازمحتوا استفاده کند تا پیام. مثلا «یک زوج، شب هنگام در جاده‌ای که خون آشام‌ها در گوشه‌ای از آن به انتظار قربانی بعدی خود کمین کرده‌اند می‌رانند و یا مردی که پس از به پایان رسیدن حیات بشر در زمینی پر از زباله‌ها برای خانواده خود به دنبال غذا می‌گردد لیست خرید خوار و بار خود را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند

شما احتمالا متوجه شده‌اید که دو آیتم ابتدایی پیامی با خود داشتند در صورتی که دو آیتم دیگراز این قاعده پیروی نمی‌کردند و بیشتر روی پیچ داستان تمرکز کرده بودند. یکی اززیباترین چیزها درباره رسانه فیلم کوتاه همین مساله است که از انعطاف پذیری‌های خاص خود برخوردار است و محتواهای این چنینی نیز درآن قابل اجرا هستند. شما با محدود کردن اطلاعاتی که در اختیار مخاطب می‌گذارید می‌توانید داستان خود را بدون آنکه مخاطب را از اطلاعات انباشته کنید به زیبایی بیان کنید. پس اگر ایده شما به اندازه‌ای بزرگ است که به نظر نمی‌رسد تقلیل آن به تنها یک ایده ممکن باشد احتمالا به درد فیلم کوتاه نمی‌خورد.

فیلم کوتاه باید تنها یک رابطه / تعارض را به نمایش بگذارد

بین اینکه چگونه شخصیت‌ها و روابط و تعارضات میان آن‌ها در یک فیلم کوتاه و فیلم بلند نشان داده می‌شود تفاوت وجود دارد. با وجود محدودیت زمان شما ناچارخواهید بود که کاوش و کشف روابط کاراکترها را محدود کنید. ممکن نیست بتوانید رشد و تغییر چندان زیادی را طی ده دقیقه درشخصیت‌ها مشاهده کنید؛ پس در فیلم کوتاه باید تنها و تنها یک تعارض یا هدف بزرگ وجود داشته باشد که قهرمان داستان در پی حل کردن آن است. این تعارض به تنهایی می‌تواند درامی که داستان شما نیاز دارد را به وجود بیاورد بدون آنکه قصه را بیش ازحد نیاز پیچیده کند.

مثلا ازدواج جان با کتی در آستانه فروپاشی است زیرا جان بیش از حد کار می‌کند.

در این سناریو شما باید داستان را ساده نگه دارید. یعنی شما نباید این مساله که کار کردن زیاد جان به علت این است که او ممکن است شغل خود را از دست بدهد، و یا اینکه فرزندش با دوستان نابابی می‌چرخد یا اینکه او به کتی خیانت می‌کند و یا هرچیز دیگری که ممکن است در کنار داستان به ذهن شما خطور کند را در فیلم خود بیاورید. شما باید فقط و فقط روی یک مساله و مشکل در فیلم خود تمرکز کنید.

در یک فیلم بلند زمان کافی برای مکاشفه عمیق در روابط چندگانه وجود دارد، با این وجود فیلم کوتاه با شرح و تفصیل زیاد، پیچیدگی بیش از حد و تلاش برای نشان دادن زیاد از یک ماجرا از بین می‌رود.

غافلگیری پلات

حالا که شما یک ایده و یک درام تک بعدی برای ساخت دارید، باید فیلم کوتاه خود را به شیوه‌ای زیبا و راضی کننده به مرحله ساخت برسانید. این مساله بسیار مهم است که ساخت فیلم شما ــ یعنی تعارض داستانتان ــ برای مخاطب راضی کننده باشد. راه‌های متنوع بسیاری برای این کار وجود دارد اما یکی از بهترین روش‌ها استفاده ازغافلگیری پلات است. فیلم‌های کوتاه به طور چشم‌گیری برای این گونه غافلگیری‌ها مناسب هستند. تا زمانی که غافلگیری پلات داستان پیچیده وسخت باشد، ساخت فیلم بر اساس این غافلگیری به طور واضحی ساده‌ترازسایر روش‌هاست.

به عنوان مثال به جای آنکه داستان درباره مشکلاتی که بین جان و کتی وجود دارد باشد ما صحنه‌ای را نمایش می‌دهیم که جان در خودروی خود در جاده می‌راند. ما این راندن را در بخش‌های کوتاه در لابه‌لای صحنه‌های جر و بحث او و کتی قرار می‌دهیم. تلاش ما ساختن فلش بک‌هایی قدیمی از او و همسرش نیست، بلکه سعی داریم موضوع جدید به نظر برسد، مثلا ممکن است به نظر برسد که جان همان لحظه پس از دعوا از خانه خارج شده است تا بتواند افکار خود را سر و سامان بدهد. سپس ممکن است جان را نشان بدهیم که گل‌های رز زیبایی را در یک مغازه انتخاب می‌کند و در سبد می‌گذارد. ما همچنین می‌توانیم این گل‌ها را در صندلی کمک راننده ماشین هم نشان بدهیم. اینجا مخاطب با خود فکر می‌کند «اوه او به خانه می‌رود تا از همسرش عذرخواهی کند.»

جر و بحثی که به‌صورت فلش بک آمده است پایان می‌یابد.

به زمان حال باز می‌گردیم. جان جایی کنار می‌زند و توقف می‌کند. ما نمی‌دانیم او کجا ایستاده است اما منطقی است اگر فکر کنیم که در راه بازگشت ایستاده است. دوربین کلوز آپی از او نشان می‌دهد که باعث می‌شود متوجه نشویم دقیقا کجاست. صحنه کات می‌خورد به شوهری که گل‌ها را روی قبر همسر خود می‌گذارد.

پیوند کوتاه: http://www.fidanfilm.ir/b/3mh

**********

علاوه برمواردی که در بالا گفته شد می توان گفت فیلم کوتاه در بسیاری موارد از جهت ساختاری با داستان کوتاه مشابهت های بسیار دارد.

 

  • درفیلم کوتاه باید از تعدد ماجرا وتعدد شخصیت ها پرهیز کنید
  • تنها روی یک موقعیت تمرکز کنید وآن را تعریف کنید
  • از پیامهای متعدد پرهیز کنید
  • برروی یک شخصیت تمرکز کنید و او را در یک موقعیت پردازش کنید
  • اگرموضوع  شما نیاز به طراحی بیشتر روابط اشخاص ویا شخصیت پردازی دارد فیلم کوتاه قالب مناسبی نیست
  • پایان فیلم های کوتاه گاه حسی است که به صورت ذهنی وغیر مستقیم در یافت می شود گاهی غیر مترقبه وشگفت آور است و جنبه غافلگیری دارد
  • شروع و پایان ارتباط محکم تری دارد، و گاهی ایهام تشبیه و استعاره است
  • فیلم کوتاه گاهی داستان دارد وگاهی فاقد ساختار داستانی است
  • فیلم کوتاه طرح منظم و مشخصی دارد.
  • یک شخصیت اصلی دارد, این شخصیت، در یک واقعه ی اصلی ارایه می شود.
  • به صورت « کلی» که همه ی اجزاء آن با هم پیوند متقابل دارند، شکل می بندد.
  • و تأثیر واحدی را القا می کند.

عمران دهقانی مدرس سینما و تئاتر

Share

کوتاهترین داستان جهان

«کوتاه‌ترین داستان جهان» اثر ارنست همینگوی را بخوانید

 

ارنست همینگوی کوتاه ترین داستان جهان را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی‌توان داستان نوشت، نوشته است. اگر تا به حال این اثر همینگوی را نخوانده‌اید، آن را به شما پیشنهاد میکنیم.

“For Sale: Baby Shoes, Never Worn”
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده

نوشته بالا فقط یک جمله نیست, بلکه کوتاه ترین داستان جهان است که توسط «ارنست همینگوی» نوشته شده. گفته میشود «ارنست همینگوی» این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته است و برنده مسابقه نیز شده است. همچنین گفته می‌شود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمی‌توان داستان نوشت، نوشته است.

Share

یک روز خوش برای موز ماهی نو

یک روز خوش برای موزماهی نوشته‌ی جی دی سالینجر

 

۰زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

۱+

داستان کوتاه یک روز خوش برای موز ماهی یک انرژی تمام است که به سبک جی دی سلینجر روایت شده است. این نویسنده امریکایی در تمام داستان‌های کوتاه و بلند خود اثری از یک سبک زندگی امریکایی مشاهده می‌شود.

نود و هفت تبلیغات‌چی نیویورکی توی هتل بودند و خطوط تلفنی راه دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زن‌ جوان اتاق پانصدوهفت مجبور شد از ظهر تا نزدیکی‌های ساعت دو و نیم به انتظار نوبت بماند. اما بیکار ننشست. مقاله‌ای را با عنوان “جنس یا سرگرمی است…یاجهنم” از یک مجله جیبی بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لکه دامن شکولاتی رنگش را پاک کرد. جا دکمه بلوزساکسش را جابه‌جا کرد. دو تار موی کوتاه خالش را با موچین کند و سرانجام وقتی تلفن‌چی به اتاقش زنگ زد، روی رف پنجره نشسته بود و کار سوهان زدن ناخن‌های دست‌چپش را تمام می‌کرد.

در ادامه با نت نوشت نگاهی کوتاه داریم به داستان یک روز خوش برای موز ماهی اثر نویسنده امریکایی J. D. Salinger

جی دی سلینجر J. D. Salinger

جروم دیوید سالینجر J. D. Salinger  یا جروم دیوید سَلینجر نویسنده آمریکایی درسال۱۹۱۹میلادی درنیویورک به دنیا آمد. اطلاعات شخصی زیادی از زندگی او در دسترس نیست و تنها می‌دانیم که او از پدر و مادری مسیحی و یهودی بود و پس از سفرش در جوانی به اروپا ،درنیویورک به تحصیل پرداخت اما آنرا نیمه کاره رها کرد و رو به نوشتن آورد. او اولین داستانش را در همین دوران یعنی سال ۱۹۴۰ با نام “جوانان” در مجله استوری به چاپ رساند. چند سال بعد (طی سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ (رمان ناتور دشت (ناطورِ دشت) به شکل دنباله‌دار در آمریکا منتشر کرد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانه بازار کتاب این کشور و بریتانیا گردید.

 

جی دی سلینجر در نیویورک به تحصیل پرداخت اما آن را نیمه کاره رها کرد و رو به نوشتن آورد. او اولین داستانش را در همین دوران یعنی سال ۱۹۴۰ با نام “جوانان” در مجله استوری به چاپ رساند.

از جی.دی سلینجر، نویسنده امریکایی، علاوه بر رمان ناتور دشت کتابهایی چون: داستان (در ایران به نام: دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم)، خاطرات شخصی یک سرباز، جنگل واژگون، فرانی و زویی، هفته‌ای یک بار آدمو نمی‌کشه و نغمه‌ غمگین به فارسی ترجمه شده و درایران به چاپ رسیده‌اند. سرانجام سالینجر در ۲۷ ژانویه‌‌ی سال ۲۰۱۰ میلادی زندگی خاص و البته اسرار آمیز خود که کنجکاوی بسیاری را بر می‌انگیخت را بدرود گفت و از دنیا رفت. در ادامه با متن داستان کوتاه یک روز خوش برای موزماهی اثر جی دی سلینجر با نت نوشت همراه باشید.

یک روز خوش برای موزماهی

نود و هفت تبلیغات‌چی نیویورکی توی هتل بودند و خطوط تلفنی راه دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زن‌ جوان اتاق پانصد و هفت مجبور شد از ظهر تا نزدیکی‌های ساعت دو و نیم به انتظار نوبت بماند. اما بی‌کار ننشست. مقاله‌ای را با عنوان “جنس یا سرگرمی است…یاجهنم” از یک مجله جیبی بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لکه دامن شکلاتی رنگش را پاک کرد. جا دکمه بلوز ساکسش راجابه‌جاکرد. دوتار موی کوتاه خالش را با موچین کند و سرانجام وقتی تلفن‌چی به اتاقش زنگ زد، روی رف پنجره نشسته بود و کار سوهان زدن ناخن‌های دست‌چپش را تمام می‌کرد.
از آن زن‌هایی بود که اعتنایی به زنگ تلفن نمی‌کنند. انگار تلفن اتاقش از وقتی خودش را شناخته زنگ‌ می‌زده است.
همان‌طور که تلفن زنگ می‌زد، قلم‌موی کوچک لاکش را پیش برد و هلال ناخن انگشت کوچکش را پررنگ‌تر کرد. سپس در شیشه لاک را گذاشت، ایستاد و دست چپش را، که لاک‌هایش خشک نشده بود، در هوا تکان داد. زیرسیگاری انباشته از ته‌ سیگار را با دستی که لاک‌هایش خشک شده شده بود برداشت و به طرف میز عسلی، که تلفن رویش بود، برد. روی یکی از دو تخت‌خواب یک‌شکل و مرتب نشست ـ حالا زنگ پنجم یا ششم بود و گوشی را برداشت.

گفت: “ الو” انگشت‌های دست چپش را جدا از هم و دور از پیراهن ابریشمی سفیدش نگه داشته‌ بود. این پیراهن به جز سرپایی‌ها تنها چیزی بود که به تن داشت، انگشترهایش توی حمام بود.
تلفن‌چی گفت: “ با نیویورک صحبت کنین، خانم گلاس. “ زن جوان گفت: “ متشکرم.‌” و روی میز عسلی برای زیرسیگاری جا باز کرد.
صدای زنی شنیده شد: “ میوریل، تویی؟”
زن جوان گوشی را اندکی از گوشش دور کرد و گفت: “ بله مامان، حال‌تون چطوره؟”
“ یه دنیا نگرانت بودم، چرا تلفن نکرده‌ی؟ حالت خوبه؟”
“دیشب و پریشب سعی کردم باهاتون تماس بگیرم. آخه تلفن این‌جا…”
“ حالت خوبه، میوریل؟”
دختر زاویه‌ میان گوشی تلفن و گوشش را بیش‌تر کرد. “خوبم. فقط هوا گرمه. امروز گرم‌ترین روزیه که فلوریدا…”
“ چرا تلفن نکرده‌ی؟ یه دنیا نگرانت…”
زن جوان گفت: “مامان، عزیز من، سر من داد نکشین. صداتون خوب می‌آد. دی‌شب دوبار به‌تون تلفن کردم. یه بار بعد از…”
“ به پدرت گفتم احتمالاً شب تلفن می‌کنی. اما، نه، مجبور بود…حالتخوبه،میوریل؟راستشوبهمنبگو”
“ حالم خوبه. خواهش می‌کنم این حرفو تکرار نکنین”
“ کی رسیدین؟”
“ ‌نمی‌دونم. چهارشنبه. صبح‌ زود “

“ کی پشت فرمون بود؟ “
زن جوان گفت: “ خودش. اما عصبانی نشین. خیلی خوب رانندگی کرد. تعجب کردم”
“ اون پشت فرمون بود؟ میوریل، به من قول دادی که”…
زن جوان میان حرفش دوید: “ مامان، بهتون که گفتم، خیلی خوب رانندگی کرد. راست‌شو بخواین، سراسر راه سرعت‌ش کم‌تر از هشتاد بود”
“ آن اداهایی رو که با درخت‌ها درمی‌آره تکرار کرد؟ “
” گفتم که، خیلی خوب رانندگی کرد، مامان. گوش کنین. خواهش کردم درست از کنار خط سفید حرکت کنه، بله دیگه، حرفمو زمین ننداخت. کاری رو که گفتم کرد. حتی سعی کرد به درختا نگاه نکنه…باورکنین. راستی،باباماشینودادتعمیرکنن؟”
“ نه، هنوز. چهارصد دلار خرج داره، تا فقط “…
“ مامان، سیمور به بابا گفت خرج‌شو می‌پردازه، جای نگرانی… “
“ خوب، تا ببینیم. رفتارش چه‌طور بود؟ توی ماشین و جاهای دیگه؟ “
زن جوان گفت: “ خوب بود”
“ باز تو رو به همون اسم وحشت‌ناک…”
“ نه. حالا چیز تازه‌ای از خودش درآورده”

“ چی؟‌ ”
“ چه فرقی می‌کنه، مامان؟ ”
“ میوریل، من دلم می‌خواد بدونم. پدرت…”
زن جوان گفت: “ خیلی خب، خیلی خب، اسم منو گذاشته بدکاره‌ مقدس سال ۱۹۴۸٫”و قه‌قه خندید.  “خنده‌دارنیستمیوریل. اصلاًخنده‌دارنیست. وحشتناکه. راستش، گریه‌آوره. وقتی فکرشو می‌کنم که چه‌ طور…”
زن جوان میان حرفش دوید: “ مادر، به حرفم گوش کنین. یادتون می‌آد کتابی رو که از آلمان برام فرستاد؟ می‌دونین…اونمجموعه‌‌شعرآلمانیرومی‌گم. چهکارشکردم؟همه‌چیزاموزیرورو… گم نشده
زن جوان گفت:‌ “ مطمئنین؟
البته، یعنی پیش منه. توی اتاق فردییه. خونه‌ ما جا گذاشتی. من هم جایی پیدا نکردم که…چه‌طورمگه؟می‌خوادپسبگیره؟” نه. فقط تو ماشین که می‌اومدیم سراغ‌شو از من گرفت. می‌خواست بدونه خوندم یا نه.
مگه به زبون آلمانی نیست؟”
زن جوان پایش را روی پا انداخت و گفت: “چرا عزیزم، فرقی که نمی‌کنه. حرفش این بود که شعراشو تنها شاعر بزرگ قرن گفته. می‌گفت باید ترجمه اونو می‌خریدم و از این حرفا. یا می‌رفتم اون زبونو یاد می‌گرفتم”
“ خدا به دور! خدا به دور! راستی که گریه‌آوره. همینه که می‌گم. پدرت دیشب می‌گفت…
زن جوان گفت: “ یه دقیقه صبر کنین، مامان. ” به سراغ پاکت سیگارش که روی رف پنجره بود رفت، سیگاری روشن کرد، و برگشت سرجایش روی تخت نشست. گفت: “ مامان؟ ” و به سیگار پک زد.
میوریل، به من گوش بده.”
“ گوش می‌دم.”
“ پدرت با دکتر سیوتسکی صحبت کرد.”
زن جوان گفت: “ راستی؟”
“همه‌چیزو براش تعریف کرد. یعنی خودش گفت تعریف کردم…پدر تو که می‌شناسی. نقلدرخت‌ها. موضوع پنجره. اون مزخرفاتی که برای مامان‌بزرگ درباره‌ مردنش سرهم کرد. بلایی که سر عکسای قشنگ برمودا آورد…خلاصه همه‌چیز

زن جوان گفت: “ خب؟
خب، او هم گفته، اولاً ارتش جرم بزرگی کرده که اونو از بیمارستان مرخص کرده…قسم می‌خورم. قاطعانه به پدرت گفته که احتمال داره،احتمال خیلی زیادی داره که سیمور پاک عقل‌شو از دست بده. قسم می‌خورم.”
زن جوان گفت: “ این‌جا توی هتل یک روان‌پزشک هست” کیه؟ اسمش چیه؟ نمی‌دونم، رایزر یا یه هم‌چین اسمی. خیلی تعریف‌شو می‌کنن اسم‌شو نشنیده بودم
خوب، به‌هر حال خیلی تعریفشو می‌کنن
میوریل، خواهش می‌کنم بی‌خیالی رو کنار بذار. دلمون خیلی برات شور می‌زنه. دیشب پدرت می‌خواست تلگراف بزنه بیای خونه، راستش… فعلاً خیال اومدن ندارم مامان، بنابراین فکرشو از سرتون بیرون کنین میوریل، قسم می‌خورم. دکتر سیوتسکی گفته سیمور ممکنه پاک عقل‌شو…
زن جوان گفت: “ من تازه رسیدم این‌جا، مامان. بعد از سال‌ها این اولین باره که اومدم مرخصی. بنابراین خیال ندارم به این زودی‌ها چمدونمو ببندم و بیام خونه. اصلاً سفر برام خوب نیست. تنم طوری از آفتاب سوخته که به‌زحمت می‌تونم تکون بخورم.”
تنت خیلی سوخته؟ مگه اون روغن برنزه شدنو، که تو کیفت گذاشتم، به تنت نمالیدی؟ گذاشتمش کنار…
مالیدم. اما تنم سوخت
اوه خدای من! کجای تنت سوخته؟ تموم تنم، عزیزم. تموم تنم.
خدای من! نمی‌میرم. “
ببینم، با این روانپزشک صحبت کردی؟”
زن جوان گفت: “ خوب، کم و بیش” چی گفت؟ وقتی صحبت می‌کردی سیمور کجا بود؟” تو سالن اشن پیانو می‌زد. هر دو شبی که این‌جا بودیم پیانو زده” خوب، چی گفت؟”
“ای، چیز زیادی نگفت. اون سر حرفو باز کرد. دی‌شب توی بازی بینگو نشسته‌ بودم کنارش، از من پرسید، شوهرتون اون آقایی نیست که توی اون اتاق پیانو می‌زنه؟ گفتم بله. اون وقت ازم پرسید سیمور دچار بیماری‌ای چیزی نبوده؟ این شد که من گفتم…”
چرا این سوالو کرد؟

زن جوان گفت: “ نمی‌دونم مامان. حدس می‌زنم برای این‌که رنگش پریده و این حرفا. به هر حال، بعد از بینگو اون و خانمش خواهش کردن برم با اون‌ها نوشابه‌ای بخورم. من هم رفتم. زنش خیلی جلف بود. یادتون می‌آد اون لباس ‌شب مسخره‌ای رو که توی ویترین مغازه‌ی بانویت دیدیم؟ همون لباسی رو که گفتین آدم باید چیزش خیلی خیلی کوچک…”
“ اون لباس سبز رنگو می‌گی؟”
“همونو پوشیده بود. با اون باسن بزرگش. یه‌ ریز از من می‌پرسید که سیمور با سوزان گلاس که توی خیابون مدیسون چیز داره…کلاه‌ فروشی داره خویش و قومه یا نه؟”
می‌خوام ببینم اون چی گفت؟ دکترو می‌گم
ای، حرف زیادی نزد. یعنی ما توی نوش‌گاه بودیم. صدابه‌ صدا نمی‌رسید

خوب…گفتی چه بلایی می‌خواست سر صندلی مادر بزرگ بیاره؟
زن جوان گفت: “ خیر مامان. توی جزئیات زیاد باریک نشدم. احتمالاً دوباره فرصت پیدا می‌کنم باهاش حرف بزنم. از صبح تا شب تو نوش‌ گاهه”
“ نگفت به نظرش ممکنه اون…این‌طور بگم…خل بشه بلایی سر تو بیاره؟”
زن جوان گفت: “ نه با این صراحت. اطلاعات زیادی که از اون ندارن. مامان اینا باید چیزایی در مورد بچگی آدم بدونن …وازاینمزخرفات. گفتم که نمی‌شدحرف بزنیم،اونجا سر و صدابود.”
خوب، کت آبیت چطوره؟” خوبه. دادمش کوچیکش کردن لباس‌های امسال چطوره؟  افتضاح. اما به این آدما می‌خوره. پر زرق‌وبرق و از این حرفا اتاق‌تون چطوره؟
زن جوان گفت: “ خوبه، یعنی بد نیست. اتاقی که پیش از جنگ گرفته بودیم خالی نبود. امسال آدما قابل تحمل نیستن. کاش کسانی رو که تو سالن غذاخوری کنار ما می‌شینن می‌دیدین. سر میز کناری. انگار از باغ‌وحش فرار کردن”
خوب. همه‌جا همین‌طوره. کفش‌های راحتی‌ ات چطوره؟
خیلی بزرگه. بهتون گفتم که خیلی بزرگه
میوریل یه بار دیگه می‌پرسم…راستی راستی حالت خوبه؟” برای صدمین بار، بله، مامان.” خیال هم نداری بیای خونه؟”

خیر، مامان.”
پدرت دیشب می‌گفت اگه تنهایی جایی‌ رو پیدا کنی بری و مسائلو با خودت حل کنی، هزینه سفرتو از جون و دل می‌پردازه. به این ترتیب می‌تونی عالی سفر کنی. ما هر دو فکر کردیم…”
زن جوان گفت: “ خیر ممنونم. “ و پایش را از روی پا برداشت. “ مامان خرج این تلفن سر به…”
“وقتی فکر می‌کنم چه‌طوری سراسر جنگ منتظر این پسر بودی…یعنی وقتی آدم به زن‌های ساده‌ای مثل شما فکرمی‌کنه… ”
زن جوان گفت: “ مادر، به‌ تره گفت‌و‌ گو رو درز بگیریم، سیمور هر لحظه ممکنه برسه”
“ مگه کجاست؟” کنار دریا” کنار دریا؟ اونم تنها؟ کنار دریا رفتارش عادیه؟”
مامان، طوری حرف می‌زنین که انگار اون دیوونه‌ زنجیریه…” میوریل، من چنین حرفی نزدم.”
“خوب. از حرفاتون این‌طور بر می‌آد. می‌خوام بگم که کارش اینه که اون‌جا دراز می‌کشه. روپوش حمامشم در نمی‌آره”
روپوش حمامشو در نمی‌آره؟ آخه چرا؟” نمی‌دونم. حدس می‌زنم برای این‌که رنگش خیلی پریده.”
خدا مرگم بده. به آفتاب احتیاج داره. نمی‌شه مجبورش کنی؟”
زن جوان گفت: “ شما که سیمورو می‌شناسین. ” و باز پایش را روی پا انداخت. “ می‌گه دلش نمی‌خواد یه مشت آدم ابله خال‌کوبی‌هاشو نگاه کنن”
“ اون که خالی نکوبیده! تو ارتش خال‌کوبی کرده؟”
“ نه مامان، نه، عزیزم. ” از جا بلند شد. “ گوش کنین فردا به‌تون تلفن می‌کنم. احتمالاً.”
“ میوریل حالا گوش کن چی می‌گم.”
زن جوان که سنگینی تنش را روی پای راستش می‌انداخت گفت: “بله مامان”
“هر لحظه که کاری کرد یا حرفی زد که احمقانه بود به من تلفن کن…می‌فهمیچیمی‌گم؟صدامومی‌شنوی؟”
“ مامان من از سیمور نمی‌ترسم.”
“ میوریل، می‌خوام به من قول بدی.”
زن جوان گفت: “ خیلی خوب، قول می‌دم. خداحافظ مامان. بابارو سلام برسونین. “ گوشی را گذاشت.

*****

سی‌بل کارپنتر که با مادرش در هتل جا گرفته بود، گفت: “ من باز شیشه می‌بینم. شما باز شیشه می‌بینین؟” ۱
“ عزیز دلم. دیگه این حرفو تکرار نکن. مامانو پاک دیوونه می‌کنی. آروم بگیر، خواهش می‌کنم.”
خانم کارپنتر روغن برنزه کردن پوست را روی شانه‌های سی‌بل می‌مالید و پشت او را تا تیغه‌ی ظریف بال‌ مانند کتف‌هایش چرب می‌کرد. سی‌بل روی یک توپ پرباد کنار ساحل، رو به اقیانوس، طوری نشسته بود که هر لحظه ممکن بود تعادلش به هم بخورد. لباس شنای دو‌تکه‌ زرد روشنی پوشیده بود که یکی از آن‌ها تا هشت نه سال دیگر هم به دردش نمی‌خورد.
زنی که روی صندلی راحتی کنار خانم کارپنتر نشسته بود گفت: “ راستش…یک دستمال ابریشمی معمولی بود. از نزدیک می‌شد دید. چیزیکه هست دلم می‌خواد یدونم چه‌طور گره زده بود. آخه خیلی قشنگ بود.”
خانم کارپنتر حرفش را تصدیق کرد: “ظاهراً قشنگ بوده، سی‌بل، آروم بگیر، عزیز دلم”
سی‌بل گفت: “ بازم شیشه دیدین؟”
خانم کارپنتر آه کشید و گفت: “خیلی خب” در شیشه روغن برنزه‌ کردن پوست را گذاشت. “ حالا برو بازی کن، عزیز دلم. مامان می‌خواد بره تو هتل و یک گیلاس مارتینی با خانم هابل بخوره. زیتوناشو برای تو می‌آرم”
سی‌بل که آزاد شده بود بی‌درنگ به طرف سمت باز ساحل دوید و از آن‌جا قدم‌ زنان به طرف چادر ماهی‌گیرها راه افتاد. فقط جلوی یک قلعه شنی خیس و فروریخته ایستاد و پایش را در آن فرو کرد. چیزی نگذشت که محوطه مخصوص میهمانان هتل را پشت سر گذاشت.
نزدیک به دویست سیصد کیلومتری راه رفت و سپس ناگهان راهش را کج کرد و دوان‌دوان به قسمتی که شن‌های نرمی داشت رفت. جلوی جوانی که به پشت دراز کشیده بود رسید و درنگ کرد.
دختر گفت: “ می‌خوای بری تو آب، باز شیشه ببینی؟”
جوان یکه خورد. یقه روپوش مخملی خود را با دست گرفت. روی شکم غلتید، حوله لوله‌شده‌ای از روی چشم‌هایش روی زمین افتاد و به سی‌بل خیره شد.
“ تویی، سلام، سی‌بل”
“ می‌خوای بری تو آب؟”
جوان گفت: “ چشم به راه تو بودم. چه خبر؟”
سی‌بل گفت: “ چی؟”
“ می‌گم چه‌خبر؟ کی می‌آد کی می‌ره؟”
سی‌بل گفت: “ بابام فردا با هواپیما می‌آد.” و به شن‌ها لگد زد.
“به من نپاش بچه!” جوان دستش را روی مچ پای سی‌بل گذاشت. “ خوب پس وقتش رسیده پدرت بیاد این‌جا. من ساعت به ساعت منتظرش بودم. ساعت به ساعت.”
سی‌بل پرسید: “ خانم کجاست؟”
جوان چند دانه شن را از لابه‌لای موهای کم‌پشتش پاک کرد و گفت: “ خانم؟ درست معلوم نیست، سی‌بل. خانومو هزار جا می‌شه پیدا کرد. توی مغازه سلمونی؛ داره موهاشو خرمایی رنگ می‌کنه. یا توی اتاقش، برای بچه گداها عروسک درست می‌کنه”
جوان که حالا دمر دراز کشیده بود، دست‌هایش را مشت کرد، روی هم گذاشت و چانه‌اش را روی آن‌ها تکیه داد گفت: “ از چیزهای دیگه‌ای حرف بزن سی‌بل. لباس شنای قشنگی پوشیده‌ای. من از چیزی که خوشم می‌آد لباس شنای آبی‌رنگه”
سی‌بل به او خیره شد، سپس سرش را پایین انداخت و شکم برامده‌ خود را نگاه کرد. گفت: “ این‌که زرده. این که زرده”
“ جدی؟ کمی بیا نزدیک‌تر ببینم.”
سی‌بل یک قدم جلوتر رفت.
“ کاملاً درست می‌گی. چه آدم کودنی هستم. “
سی‌بل گفت: “ می‌خوای توی آب بری؟”
“ تو همین فکرم. برای خوشحالی تو بگم که مدت‌هاست که تو همین فکرم، سی‌بل”
سی‌بل پایش را به قایق لاستیکی که جوان گه‌گاه زیر سرش می‌گذاشت زد و گفت: “ کم‌باده”
“ درست می‌گی. خیلی خیلی هم کم‌باده.”
چانه‌اش را از روی مشت‌هایش برداشت و روی شن‌ها گذاشت. گفت: “ سی‌بل، تو خیلی قشنگی. خوشم می‌آد نگات کنم. از خودت برام حرف بزن.” دست‌هایش را دراز کرد و هردو مچ‌ پاهای سی‌بل را گرفت. گفت: “ من تو برج جدی به دنیا اومدم. تو چه‌طور؟”
سی‌بل گفت: “ شارون لیپ‌شولتس گفت تو اجازه دادی کنارت، روی صندلی پیانو بشینه”
“ شارون لیپ‌شولتس این حرفو زد؟‌”
سی‌بل محکم سرشو تکان داد.
جوان مچ پاهای او را رها کرد، دست هایش را جمع کرد و یک‌طرف صورتش را روی ساعد راستش گذاشت، گفت: “ خوب، این چیزها پیش می‌آید، سی‌بل. من اون‌جا نشسته بودم پیانو می‌زدم. تو هم پیدات نبود. شارون لیپ‌شولتس اومد و کنار من نشست و من هم که نمی‌تونستم از خودم دورش کنم”
“ می‌تونستی”
جوان گفت: “ خیر، خیر. این کار از من برنمی‌اومد. اما برات می‌گم چه کاری کردم”
“ چه کاری کردی؟”
“ تو رو به جای اون تصور کردم.”
سی‌بل بی‌درنگ خم شد و به گود کردن شن‌ها پرداخت. گفت: “ بیا بریم تو آب”
جوان گفت: “ خیلی خب. گمون می‌کنم سر خودم هم گرم بشه.”
سی‌بل گفت: “ دفعه دیگه از خودت دورش کن”
“ کی‌ رو از خودم دور کنم؟ ”
“ شارون لیپ‌شولتسو”

جوان گفت: “ گفتی شارون لیپ‌شولتس. این اسم چه چیزهایی رو به یادم می‌آره. خاطره‌ها و هوس‌ها رو به هم می‌آمیزه.” ناگهان بلند شد و ایستاد. آب‌های اقیانوس را نگاه کرد و گفت: “سی‌بل، بگم الان چه کار می‌کنیم؟ می‌ریم ببینیم می‌تونیم یه موزماهی بگیریم؟”
“ چی بگیریم؟”

جوان گفت: “ موز ماهی.” و کمر روپوشش را باز کرد. روپوشرادرآورد. شانه‌هایش سفید و باریک بود و شلوارک شنایش آبی مایل به ارغوانی. روپوشش را از طول یک‌بار و ازعرض سه بار تازد. حوله لوله شده را که روی چشم‌هایش می‌انداخت،بازکرد،روی شن‌ها پهن کرد و سپس روپوشش را تا کرده روی آن گذاشت. خم شد. قایق لاستیکی را برداشت و زیر بغل راستش جا داد. سپس با دست چپ دست سی‌بل را گرفت.
هر دو قدم‌ زنان به طرف اقیانوس راه افتادند.
جوان گفت: “ خیال می‌کنم در عمرت بیش از یکی دوتا موز ماهی ندیده باشی”
سی‌بل سرش را تکان داد.
“ ندیده‌ای؟ مگه خونه‌تون کجاست؟”
“ نمی‌دونم”
“حتماً می‌دونی. یعنی باید بدونی. شارون لیپ‌شولتس می‌دونه خونه‌شون کجاست، تازه سه سال‌و نیم‌ش بیش‌تر نیست”
سی‌بل ایستاد، دستش را از دست او بیرون کشید. یک گوش‌ ماهی معمولی را از روی زمین برداشت و با اشتیاق به آن نگاه کرد. روی زمین پرتابش کرد، گفت: “ویرلی وود کانه‌تی‌کت.” و با شکم جلو داده راه افتاد.
جوان گفت: “ ویرلی وود کانه‌تی‌کت. ببینم، این‌جا اتفاقاً نزدیک ویرلی‌وود کانه‌تی‌کت نیست؟”
سی‌بل او را نگاه کرد و گفت: “ خونه ما اون‌جاس. خونه‌ ما تو ویرلی‌وود کانه‌تی کته.” چند قدم پیشاپیش او دوید، پای چپش را با دست چپش گرفت و دوسه بار لی‌لی کرد.
جوان گفت: “ این موضوع خیلی از مسائلو روشن می‌کنه”
سی‌بل پایش را رها کرد و گفت: “ داستان سامبوی سیاه کوچولو رو خوندی؟”
جوان گفت: “ چه سوال بامزه‌ای می‌کنی! اتفاقاً همین دی‌شب تمومش کردم.” دستش را پایین برد و دست سی‌بل را از پش گرفت. از او پرسید: “نظرت چیه؟”
“ دیدی چه‌طور ببرها دور اون درخت می‌دون؟”
“ من که فکر می‌کنم نمی‌شه جلوشونو گرفت. هیچ‌وقت این‌قدر ببر ندیده‌ام”
سی‌بل گفت: “فقط شیش‌تان”
جوان گفت: “فقط شیش‌تا؟ چه‌طور می‌گی فقط؟”
سی‌بل پرسید: “ تو موم دوس داری؟”
جوان پرسید: “ چی دوست دارم؟”
“ موم”
“ خیلی زیاد. تو دوس نداری؟ “
سی‌بل سر تکان داد و پرسید: “ زیتون دوس داری؟”
“ زیتون…بله. زیتونوموم. هیچ‌وقت بدون اینا جایی نمی‌رم”
سی‌بل پرسید: “ شارون لیپ‌شولتسو دوس داری؟”
جوان گفت: “ بله دوسش دارم. به‌خصوص برای این دوسش دارم که هیچ‌وقت توی راه‌رو هتل سربه‌سر توله‌سگ‌ها نمی‌ذاره. مثلاً ون توله‌سگ خانمی رو می‌گم که اهل کاناداست. شاید باور نکنی که بعضی دخترکوچولوها خوش‌شون می‌آد چوب بادکنک‌شونو تو تن اون سگ کوچولو فرو کنن. شارون از این. کارانمی‌کنه. آدم بدجنس و بی‌رحمی نیست .برای همینه که خیلی دوست‌ش دارم”
سی‌بل صدایش در نیامد.

سرانجام گفت: “ من دوست دارم شمع بجوم”
جوان گفت: “ کی دوست نداره؟” پایش را توی آب گذاشت و گفت: “وای! سرده.” قایق لاستیکی را روی آب انداخت. “ نه یه دقیقه صبر کن سی‌بل. صبر کن کمی جلوتر برویم.” توی آب پیش رفتند تا جایی که آب به کمر سی‌بل رسید. سپس جوان او را بلند کرد و به شکم روی قایق لاستیکی خواباند.
پرسید: “ تو هیچ‌وقت از کلاه شنا و این جور چیزا استفاده نمی‌کنی؟”
سی‌بل آمرانه گفت: “ ولم نکن. محکم بگیرم”
جوان گفت: “ خواهش می‌کنم، دوشیزه کارپینتر. من با فوت و فن کارم آشنام. فقط چشماتو باز بذار، هر چی موزماهی هست، می‌بینی. امروز یه روز خوش برای موزماهی‌هاست”
سی‌بل گفت: “ من که چیزی نمی‌بینم”
“ معلومه. آخه عادت‌های خیلی عجیبی دارن.” قایق را هم‌چنان پیش می‌برد. آب هنوز تا سینه‌اش نرسیده بود. گفت: “ زندگی خیلی دل‌خراشی دارن. می‌دونی چه کار می‌کنن، سی‌بل؟”
دختر سر تکان داد.
“ خوب شناکنان توی سوراخی می‌روند که پر از موزه. وارد که می‌شن ماهی‌های خیلی معمولی‌ای هستن. اما همین‌که تو سوراخ جا گرفتن رفتارشون مثه خوکا می‌شه. راستش من خودم با چشای خودم دیدم که یه موزماهی تو سوراخ پر از موزی رفت و هشتاد و هفت‌تا موز خورد.” قایق لاستیکی و مسافرش را سی سانتی‌متری به خط افق نزدیک‌تر کرد.” معلومه که بعد آن‌قدر باد می‌کنن که دیگه نمی‌تونن از سوراخ بیرون بیان. یعنی از در نمی‌تونن بیرون بیان”
سی‌بل گفت: “دورتر نریم. اون‌وقت چه اتفاقی براشون می‌افته؟”
“ چه اتفاقی برای کی‌ها می‌افته؟”
“ موزماهی‌ها”
“ آهان، منظورت وقتی یه که اون همه موز خوردن و نمی‌تونن از اون سوراخ بیرون بیان؟”
سی‌بل گفت: “بله”
“ خوب، دلم نمی‌آد برات بگم سی‌بل، می‌میرن.”
سی‌بل پرسید: “چرا؟”
“  خوب تب‌موز می‌گیرن. بیماریه وحشتناکیه!”
سی‌بل با حالتی عصبی گفت: “ موج پیدا شد”
جوان گفت: “ بی‌خیالش. مهم نیست.آماده باش.” مچ پاهای سی‌بل را در دست‌هایش گرفت و به طرف جلو و پایین فشار داد. جلوِ قایق لاستیکی از بالای موج گذشت. آب گیسوان بور سی‌بل را خیس کرد اما در جیغ‌اش یک دنیا شادی خوانده می‌شد.
وقتی تعادل قایق دوباره برقرار شد، دختر یک دسته موی خیس و جمع‌ شده را از جلوی صورتش پس زد و گفت: “ الان یکی دیدم”

“ چی دیدی؟ عزیز من.”
“ یه موز ماهی”
جوان گفت: “ راست می‌گی؟ توی دهنا‌ش موزی هم بود؟”
“  آره. شیش‌تا!”
جوان ناگهان یکی از پاهای خیس سی‌بل را که از انتهای قایق لاستیکی بیرون افتاده‌ بودند گرفت و انحنای کف آن را بوسید.
مالک پا سر برگرداند و گفت: “آهای!”
“ آهای خودتی! الان برمی‌گردیم. کافی بود؟”
“ خیر‌”
جوان گفت: “متاسفم.” و قایق لاستیکی را به طرف ساحل پیش برد تا این‌که سی‌بل از آن پایین آمد. جوان آن را برداشت و بقیه راه آن‌ را با خود برد. سی‌بل گفت: “ خداحافظ” و بی‌‌ آن‌که پشیمان باشد به سوی هتل دوید.

*****

جوان روپوشش را پوشید. تای یقه‌برگردان‌ها را باز کرد و سینه‌اش را با آن‌ها پوشاند و حوله‌اش را توی جیبس فرو کرد. قایق لاستیکی ترکه‌ای خیس را که اسباب زحمتش بود بلند کرد، زیر بغلش گذاشت و تک‌و تنها از روی شن‌های نرم و داغ، سلانه‌سلانه به طرف هتل راه افتاد.
طبقه هم‌کف را مدیر هتل در اختیار کسانی گذاشته بود که آب‌ تنی می‌کردند. در آن‌جا زنی که بینی‌اش را پماد اکسید مالیده بود هم راه جوان وارد آسانسور شد.
وقتی آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: “می‌بینم که به پاهای من زل زدین.” زن گفت: “ چی فرمودین؟”
“ گفتم، می‌بینم به پاهای من زل زدین”
زن گفت:”عذر می‌خوام. من تصادفاً به زمین نگاه می‌کردم.” و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: “اگه دل‌تون می‌خواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین”
زن بی‌درنگ به دختر متصدی آسانسور گفت:‌ “ لطفاً همین جا منو پیاده کنین”
درهای آسانسور باز شد و زن بی‌آن که پشت سرش را نگاه کند، بیرون رفت.
جوان گفت: “ من مثل همه دو پای معمولی دارم و نمی‌فهمم چرا همه باید بهشون خیره بشن. طبقه پنجم لطفاً.” کلید اتاقش را از جیب روپوشش بیرون آورد.
طبقه پنجم پیاده شد. طول راه‌رو را پیمود و وارد اتاق پانصدوهفت شد. توی اتاق بوی تیماج چمدان‌های نو و مایع پاک کردن لاک ناخن می‌آمد.
به زن جوانی که روی یکی از دو تخت یک‌شکل خوابیده بود نگاهی انداخت. سپس به طرف یکی از چمدان‌ها رفت. درش را باز کرد و از زیر یک‌دسته شورت و زیرپیراهنی یک هفت‌تیر خودکار کالیبر۷/۶۶ ارتگیز بیرون آورد. خشاب را درآورد و نگاهی به آن انداخت، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آن‌وقت جلو رفت و روی تخت خالی نشست. نگاهی به زن جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلوله‌ای به شقیقه راست خود شلیک کرد.

 

۱٫سیمورگلاس،هم نام قهرمان داستان است و هم عبارتی‌ست که معنای “ بیش‌تر شیشه‌بین” یا “ باز شیشه می‌بینی” معنی می‌دهد. به‌این ترتیب لفظ‌بازی سی‌بل برای خودش که سیمور را می‌شناسد دارای معنی است، در حالی‌که از نظر مادرش که کسی را به این نام نمی‌شناسد، جز این است.

 

Share
نیما هاشمی

نیما هاشمی

نام و نام خانوادگی : نیما هاشمی

متولد:  ۱۳۸۳/۰۹/۲۳

هنرجوی رشته: بازیگری نوجوان

ورودی سال : ۱۳۹۸

  •  فارغ التحصیل*
  • در حال تحصیل

فعالیت ها:

بازی در نمایش هاکلبریفین به کارگردانی مجید زارع زاده

بازی در تابلو نمایش به سوی افتخار به کارگردانی محمد علی جلیلی

بازی در نمایش پزشک نازنین به کارگردانی نیما هاشمی.

بازی در نمایش حق با شماست به کارگردانی مجید زارع زاده

بازی در سریال خاطره به کارگردانی حسن احمدی

بازی در سریال شبگرد به کارگردانی حسن احمدی

داوری :

داوری مسابقات بحر طویل خوانی سه تاس

کارگردانی تاتر :

نمایش پزشگ نازنین

Share